ذبيح الله صفا

641

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

برخ وى آرميدى ، عجبست سيف از تو * كه بآتشى رسيدىّ و فرونشست جوشت ! * * گردست دوست‌وار در آرى بگردنم * پيوسته بوى دوستى آيد ز دشمنم ديده رخ چو آتش تو ديد برفروخت * قنديل عشق در دل چون آب روشنم در سوز و در گداز چو شمعم كه روز و شب * سوزى فتيله‌وار و گدازى چو روغنم گر يكدم آستين كنم از پيش چشم دور * از آب ديده تر شود اى دوست دامنم هر گَه شراب عشق تو در من اثر كند * گر توبه آهنست بخاميش بشكنم چون كَه ز دانه هيچ نگردم ز تو جدا * گرچه بباد بر دهى اى جان چو خرمنم در فُرقت تو زين تن بىجان خويشتن * در جامه ناپديدتر از جانِ بىتنم گر همچو ميخ سنگ جفا بر سرم زنى * آن ظن مبر كه خيمه ز پهلوت بر كنم ور تار ريسمان شود اين تن عجب مدار * غمهاى تست در دلِ چون چشمِ سوزنم فردا كه روز آخر خواندست ايزدش * اول كسى كه با تو خصومت كند منم من جان چو سيف پيش محبّان كنم سپر * گر تيغ بركشى كه محبّان همى زنم * * رفتى و نام تو ز زبانم نمىرود * و انديشهء تو از دل و جانم نمىرود گرچه حديث وصل تو كارى نه حدّ ماست * الّا بدين حديث زبانم نمىرود تو شاهدى نه غايب ازيرا خيال تو * از پيش خاطر نگرانم نمىرود گريم ز درد عشق و نگويم كه حال چيست * كاين عذر بيش با همگانم نمىرود ذكر لب تو كرده‌ام اى دوست سالها * هرگز حلاوتش ز دهانم نمىرود از مشرب وصال خود اين جان تشنه را * آبى بده كه دست بنانم نمىرود دانم يقين كه ماه رخى قاتل منست * جز بر تو اى نگار گمانم نمىرود آبم روان ز ديده و خوابم شده ز چشم * اينم همى نيايد و آنم نمىرود